|
برگی از دفتر زندگی |
|
برگی از دفتر زندگی |
خنده خورشید
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش ! چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند هر که بار غم یاری نکشیده ست به دوش سنگدل ، گویدم از سیم تنان روی بتاب بی هنر، گویدم از نوش لبان چشم بپوش برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر مخروش این همه ای طالب راحت !مخروش آتش عشق بهشت است ، میندیش وبیا زهر غم راحت جان است ،مپرهیز وبنوش بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز غم جاوید اگر خواهی ،با شوق بجوش پرو بالی بگشا ، خنده ی خورشید ببین پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش ! فریدون مشیری
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:14 توسط ندا |
مادر
تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز، در انواع نعمت ها وناز شب ، بتی چون ماه در برداشتن صبح ، از بام جهان چون آفتاب ، روی گیتی را منور داشتن شامگه ، چون ماه رویا آفرین ، ناز بر افلاک واختر داشتن !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 21:0 توسط ندا |
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود .
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود.
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش پر کشیدن بود وبس
تا یه روز یه شاپرک نگاهش رو گوشه ای دوخت .....
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:6 توسط ندا |
حالیا،معجزه باران را باور کن
وسخاوت را در چشم چمنزار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیا را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
توچرا سنگ شدی؟
توچرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را وبهاران را باور کن .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:22 توسط ندا |
شاگردی از استادش پرسید :عشق چیست ؟ استاد در جواب گفت :به گندمزار برو وپر خوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندمزار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید : چه آوردی ؟ شاگرد با حسرت جواب داد :هیچ ! هرچه جلو تر می رفتم خوشهای پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین خوشه تا انتهای گندمزار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین ! شاگرد پرسید :پس ازدواج چیست ؟ استاد در جواب گفت :به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور . اما باز هم به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی . شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید: چه شد ؟ او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم . استاد گفت : ازدواج یعنی همین !
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:1 توسط ندا |
روزی نمی رود که به یاد گذشته ها
در ظلمت ملال نگریم به حال خویش
یک دم نمی شود که به یاد جوانیم
از فرط رنج سر بزنم به بال خویش
رویای خاطرات غم انگیز زندگی
تا یک نفس به سینه بود ،همدم من است
وین اشک ها که ریخته بر روی دفترم
آیینه تمام نمای غم من است
دردا که در سراب فریبندۀ حیات ،
سوز دلم به گوش کسی آشنا نبود .
در سنگلاخ عمر به جز داغ دل کسی
بر روی من لبی به تبسم نمی کشود !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:13 توسط ندا |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد . نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندمم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد . گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ وبازیگوش واو یکریز وپی در پی دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد . وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را. دکتر شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:53 توسط ندا |
عشق خیره شدن به یکدیگر نیست !
عشق با هم نگاه کردن به بیرون در یک جهته......
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:48 توسط ندا |
بدان که خدای متعال در ظاهر،کعبه ای بنا کرده که از سنگ وگل است ودرباطن،کعبه ای ساخته که از جان ودل است ؛آن کعبه ،ساخته ابراهیم خلیل است واین کعبه بنا کرده رب جلیل است. آن کعبه منظور نظر مومنان است واین کعبه نظر گاه رحمان است. آن کعبه حجاز است واین کعبه راز است. آن کعبه اصناف خلایق است و این کعبه ُعطای حضرت خالق است. آنجا چاه زمزم است و اینجا آه دمادم است. حضرت محمد (ص)آن کعبه را از اصنام پاک کرد،تو این کعبه را از بتان هوا وهوس پاک گردان. خواجه عبدالله انصاری ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:45 توسط ندا |
آهی کشید غم زده پیری سپید موی،
افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه در لابه لای موی چو کافور خویش دید: یک تار مو سیاه؛ در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد در خاطرات تیره وتاریک خود دوید سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود یک تار مو سپید؛ در هم شکست چهرۀ محنت کشیده اش دستی به موی خویش فرو برد وگفت :«وای!» اشکی به روی آینه افتاد وناگهان بگریست های های؛ دریای خاطرات زمان گذشته بود، هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید در کام موج،نالۀ جانسوز خویش را ازدور می شنید. طوفان فرونشست....ولی دیدگان پیر، می رفت باز در دل دریا به جست جو ... در آب های تیرۀ اعماق،خفته بود : یک مشت آرزو! فریدون مشیری![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:50 توسط ندا |
زندگی
زندگی زنگ تفریح کوتاهی است .آماده باش زنگ بعد حساب داریم!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:25 توسط ندا |
سلام به شما دوستای عزیز که به من سر زدید امیدوارم ازمطالب وبلاگم خوشتون بیاد وباز هم به من سر بزنید نیایش حکیما تو از تمامی دقایقم آگاهی،از ندامت وپشیمانیم ،از عصیان ونافرمانیم ،تو را به جان لحظه های پرواز عاشقان کویت بر من وگناهانم پردهای از بخشش قرارده .چشمان ملتمس مرا بی نصیب از در گاهت برمگردان ،تا پنجره های مه آلود دلم را به سوی روشنی ات باز کنم و رخت وجودم را با نسیم رحمتت نوازش کن ،تا در کوچه های بی کسی گم نشوم .مرا ازمرداب گناهانم به دریای معنویتت رهنمون ساز ،تا قاصدک های خیالم به سویت به پرواز در آیند .تو را قسم به مناجات عاشقانت و نجوای نیازمندانت..... .
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:13 توسط ندا |